به نظر مى رسد در مجموع انديشه هاى فوكو براى انسان و انسانيت و تمدّن و فرهنگ و علم و معرفت در همه اشكال آن ها جنبه اى كاملاً منفى و زيان بار داشته باشد; حتى اگر بتوان از روش او براى تحليل پديده شرق شناسى و استعمار و امپرياليسم جهانى استفاده كرد، بايد همواره به خاطر داشت كه اين روش تيغى است كه بيش از همه و پيش از همه دسته خود را مى برد; زيرا با نفى هرگونه حقيقت و ارزش هاى جهان شمول هيچ گونه معيارى براى داورى باقى نمى ماند. با چنين افكارى جز آنارشيسم سياسى، اجتماعى، معرفتى قوت نمى گيرد و جز پوچ انگارى تمام عيار حاصلى ندارد. اگر مى شد بين قدرت ها و ارزش ها از جهت مثبت و منفى و حق و باطل تمايزى قائل شد شايد مى شد براى تحليل قدرت هاى منفى و ارزش هاى ويران گر و آزادى كش و معنويت گريز از روش او استفاده كرد. اما فوكو چنين كارى را نه تنها مفيد نمى داند كه زمينه ساز ظهور قدرت مخرّب ديگرى نيز مى شمارد. ولى گمان نمى رود ضرورى باشد كه با همه انديشه هاى او به طور يك پارچه برخورد نمود و همه آن ها را از دم يك تيغ گذراند يا همه آن ها را كاملاً پذيرفت. اگر چنين است با تفكيك انديشه هاى نسبى انگارانه و پوچ گرايانه او از يك طرف و روش هاى تحليل او به عنوان يك ابزار (و نه يك عقيده) از طرف ديگر، شايد بتوان تا حدى از قسم اخير استفاده نمود. در اين حالت مى توان بخشى از آراء و افكار او را مفيد ارزيابى كرد و در تحليل برخى موضوعات به كار بست. به خصوص كه واقعاً نسبى گرايى و پوچ انگارى تمام عيار به هيچ وجه توجيه پذير نيست و از مبناى منطقى و عقلانى لازم برخوردار نمى باشد. هرچند فوكو مانند سوفسطائيان عصر باستان به واقع و در عمل اهل نسبيت و پوچ گرايى مطلق نيست; زيرا او مانند اسلاف خود از اين دو مقوله تنها به مثابه ابزارى استفاده مى كند تا در عقايد و حقايق و ارزش هاى موجود و متعلق به ديگران خلل وارد كند. البته بدون اين كه هيچ دليل منطقى اقامه كند. تنها دليل او اين است كه در تاريخ ديده مى شود كه از حقايق و ارزش ها براى بسط قدرت خاصى استفاده مى شود و معلوم است كه اگر هم به واقع چنين باشد، از حيث منطقى دلالت نمى كند كه آن حقايق و ارزش ها از پشتوانه عقلى هم برخورردار نيستند، چه بسا حقايقى با انگيزه هاى باطل اثبات شدنى باشد و آرايى با انگيزه هاى كمال جويى و حقيقت طلبى كه كاذب باشند. در هر صورت فوكو بعد از خلل وارد كردن در بنياد و بنيان انديشه هاى رقيب، در اثبات رأى خويش همه آن مبانى را يكسره به فراموشى مى سپارد و هيچ گاه نمى پذيرد كه عقايد و آراء او نيز مشمول اصل نيست انگارى مطلق باشد. ارزش ديگرى كه ممكن است انديشه هاى نسبى گرايانه او براى جهان سوم و ملل فاقد قدرت لازم، داشته باشد، نفى ارزش هاى جهانى تمدن مسلط غربى و نفى پشتوانه هاى به ظاهر علمى آن است. امّا باز هم بايد در نظر داشت كه اين طرز نگريستن به مسأله جنبه عملگرايى و ابزارانگارى صرف دارد و نفى هرگونه ارزش و حقايق فرازمانى و ورامكانى هيچ گاه قابل دفاع نخواهد بود.