فلاسفه سیاسى ـ به خصوص در دوره جدید ـ معمولاً در مقام توجیه ارزش هاى سیاسى همچون عدالت, حقوق بشر, دموکراسى و آزادى, بحث را با پیش فرض برابرى انسان ها آغاز مى کنند. همه ما اذعان داریم که شهروندان به طور برابر حق مشارکت در حاکمیت سیاسى و اداره امور جامعه را دارند. تبعیض هاى قومى, نژادى, طبقاتى و مانند این ها محکوم است. موقعیت اجتماعى و اقتصادى اشخاص نباید موجب نقض تحقیرآمیز حرمت و کرامت آنان شود. قضات, قانون گذاران, برنامه ریزان و کارگزاران اجرایى وظیفه دارند در داورى ها و تصمیماتشان اصل بى طرفى و برخورد یکسان با اشخاص را رعایت کنند. نابرابرى در حقوق و آزادى ها نیازمند توجیه است و بدون دلیل قانع کننده پذیرفته نمى شود. آرمان هایى چون برابرى و حقوق بشر وقتى در قالب شعارهاى شورانگیز براى مقابله با خودکامگى ها و بى عدالتى هاى آشکار سرلوحه حرکت هاى اجتماعى قرار مى گیرد, به صورت یک اصل مسلّم و غیرقابل خدشه جلوه گر مى شود و اقشار رنج دیده با یک نوع دریافت بسیط و روشن خود را با آن شعارها همراه و هم داستان مى یابند و موضوع مورد اتفاق تلقى مى شود. اما آن گاه که زمام بحث به دست اندیشمندان مى افتد و نوبت موشکافى هاى اهل فن درمى رسد و بناست این آرمان ها در یک بحث فلسفى یا حقوقى مبناى استدلال قرار گیرند با چون و چراهایى مواجه مى شوند که ما را ناچار مى سازند با دقت بیش تر در جوانب مسئله تأمّل کنی
عضو هیات علمی گروه فلسفه و کلام دانشگاه باقرالعلوم علیه السلام