برای درک نسبت تفکر و نظام اجتماعی در تاریخ جدید غرب، باید از آغاز فلسفه و تفکر مدرن، که مصادف است با تولد سوژه، تا عصر پستمدرن را مورد بررسی قرار داد. سوژهای که به مرور عالم جدیدی بر مبنای سوژگی خویش بنا میکند. سوژهی مختار و اندیشنده و قانونگذار، منشأ همه چیز میشود. لذا سوژه موجودی است که طرح عالم را در میاندازد و نظام اجتماعی طفیلی وجود او میشود. اما از زمان نهضت رمانتیسم که انتقادات به مدرنیته شکل جدی مییابد، به مرور جریانهای فکری به وجود میآیند که سوژهی مختار عاقل را مورد انتقاد و بعدها اساساً وجود آن را مورد تردید قرار میدهند. اگر خطی از رمانتیستها و نیچه و مارکس و انتقادیون تا پستمدرنها ترسیم کنیم، به خوبی این سیر را درک میکنیم. کار به جایی میرسد که نه اثری از اختیار و نه ردی از اندیشندگی سوژه بر جای میماند. آنچه میخوانید تلاشی است برای بررسی نسبت تفکر و نظام اجتماعی از منظر جریانات مختلف فلسفی و اندیشهای غرب مدرن. پرسش از نسبت میان تفکر و جامعه نه تنها جدی و فراخدامنه که هولناک نیز هست. چرا هولناک؟ چون در این پرسش، اصل پرسش و نفس پرسشگر، خود به پرسش کشیده میشود. اگر پرسش میوهی تفکر باشد و تفکر در قید «جامعه» ـ عادات زمینه و زمانهای خاص ـ آنگاه دیگر آیا پرسش حقیقتاً پرسش خواهد بود؟ پرسش چیست؟ آنچنان که ما میفهمیم سرّ تفکر در امکان پرسش است. یعنی امکان خرق عادات ذهنی و تعلیق مشهورات زمان. اما آیا چنین امکانی وجود دارد؟ برای پاسخ به این پرسش، باید نسبت میان جامعه و تفکر را بررسی کنیم. اما میدانیم که این بار بر گردهی ما گران است. پس در این مجال این نسبت را در تجدد و سیر تطور نظریههای مرتبط را بررسی میکنیم و دست آخر اجمالاً به طرح دیدگاهی ایجابی میپردازیم.