مسائل مربوط به دموکراسی از دو افق قابل طرح است، افق نخست بر ساحت حقیقت و نظر گشوده میشود و افق دوم به واقعیت و ابعاد عملی آن بازمیگردد. در نسبت دموکراسی با حقیقت، حقیقت دموکراسی نمایان میشود، و در نسبت آن با واقعیت، زمینههای پیدایش، تحولات، آثار و توابع اجتماعی آن مشخص میگردد. در بحث نخست، دموکراسی در قیاس حق و باطل سنجیده میشود و در بحث دوم، دموکراسی در مدار بود و نبود، بررسی میگردد و این گفتار به بحث اول میپردازد. نظریهپردازانی که در قلمرو سیاست و اندیشه سیاسی گام برداشتهاند، به تناسب مبانی معرفتی، انسانشناختی و هستیشناختی خود در باب نسبت حقیقت و دموکراسی بهطور مستقیم یا غیرمستقیم تحقیق کردهاند. افلاطون: از نخستین اندیشمندانی است که در این میدان وارد شده است، او دموکراسی را دور از حقیقت میداند و مدینة فاضله را که بر مدار حکمت و عدالت، سازمان مییابد، صدفی میداند که حقیقت در گوهر آن نشسته است. او باب پنجم و هفتم کتاب «جمهوری» را به تشریح حکومتی اختصاص میدهد که به وساطت فیلسوفان در زمین ایجاد میشود و این حکومت را آریستوکراسی، یعنی حکومت بهترینها میخواند. سیاست مدینة فاضله، سیاستی حقیقی است و حتی اگر در زمین، واقعیت نداشته باشد، نمونة این شهر در آسمان است، تا هر کسی بخواهد بتواند آن را مشاهده کند و در استقرار حکومت نفس خود از آن سرمشق گیرد().
استاد حوزه و دانشگاه / عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی